قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2014

تاريخ الفي ( فارسى )

از محاربهء ايشان روى گردانيده به جانب قهستان رفت . در آنجا نيز امير نصر برادر سلطان محمود با ارسلان حاجب ، والى طوس ، و طغانجق ، حاكم سرخس ، لشكر كشيده متوجّه دفع او شدند . منتصر بىچاره از ترس آن جماعت آن صوب را گذاشته عنان عزيمت به جانب بسطام منعطف داشت . قابوس بن وشمگير دو هزار سوار فرستاد تا او را از حوالى بسطام دور كنند . منتصر اين خبر شنيده حيران ماند و از صوب بسطام روىگردان شده به جانب بخارا رفت ، و پسر سرخك سامانى كه از قبل ايلك خان والى بخارا بود ، نامه‌اى مشتمل بر وعده‌هاى دروغ به او فرستاده او را بفريفت . منتصر بر سخنان دروغ‌آميز او اعتماد نموده متوجّه بخارا شد و اكثر مردم به واسطهء آنكه از سفر تنگ آمده بودند و از ايوار و شبگير به جان رسيده ، عار بىوفايى به خود قرار داده ، از وى جدا شده پيش سليمان صافى و حاجيان ايلك خان رفتند و ايشان را از ضعف حال منتصر خبر دادند . بنابراين ، ايشان طايفه‌اى از مردان دلير خود را فرستادند كه انتهاز فرصت نموده منتصر را به دست آورند . چون اين جماعت به دور خيمهء منتصر رسيدند از حقيقت حال آگاه گشته لحظه‌اى به مدافعه ايستاده روى به گريز نهاد . برادران و خواص او را گرفته به قلعهء اوزگند فرستادند . منتصر خود گريخته به قبيلهء ابن بهيج اعرابى افتاد و ماهروى نام شخصى كه از قبل سلطان محمود حاكم و سردار آن طايفه بود - ايشان را بر قتل منتصر تحريض و ترغيب بسيار كرد . بنابراين ، چون شب درآمد طايفه‌اى از اجلاف عرب بر خيمهء منتصر هجوم آورده او را به قتل رسانيدند . اين واقعه در سال سيصد و هشتاد و پنجم از رحلت خير البشر ، عليه و آله التّحيّة من الملك الأكبر ، روى نمود . چون خبر قتل منتصر به سلطان محمود رسيد ماهروى را به خوارى هرچه تمام‌تر بكشت و آن قبيله را غارت كرد . شعلهء دولت آل سامان بالكليّه منطفى گشت و كوكب شرف ايشان به درجهء هبوط رسيد « 1 » . ذكر سلطنت [ سلطان محمود غزنوى ] يمين الدّوله و امين الملّه سلطان محمود سبكتكين در صغر سن و عنفوان شباب به صفات پادشاهان آراسته و به سمات شاهان پيراسته بود و در شجاعت و مردانگى در آن سنّ به

--> ( 1 ) . بالاخره ، بعد از پنج سال لشكركشى و كشمكش منتصر سامانى با دشمنان آل سامان ، با مرگ وى در ربيع الاوّل سيصد و نود و پنج هجرى دفتر فرمانروايى سامانيان بكلّى درهم پيچيد . اين آخرين امير سامانى اگرچه امارت رسمى نداشت ، پهلوانى دلير و بىباك بود ، و نيز قريحهء شعر داشت ؛ - عوفى ، لباب الالباب ، ص 23 . گرديزى جزئيات پايان كار وى را بتفصيل آورده است ؛ - زين الأخبار ، ص 49 به بعد . و بنا به قول جرفاذقانى : « قالب او به ديه ماى مرغ از ناحيت رود بارزم در خاك كردند . » ؛ - ترجمهء تاريخ يمينى ، ص 199 .